توسل به شهید
توسل به شهید
چهل روز از شهادت روح الله می گذشت. چهل روزی که بی تاب تر از همه حسین دو ساله بود.
آن قدر ضعیف شده بود که دیگر نمی توانست روی پاهایش بایستد. همه ی دلتنگی ها و خستگی ها یک طرف، حسین هم یک طرف.
نذر کردند او را به مشهد ببرند. بعد هم روح الله را قسم داد تا پسرش را آرام کند. به حرم که رسیدند ورق برگشت، حسین رو به مامان کرد و گفت:«بابا روح الله را دیدی؟؟»
از همان جا بود که روی پاهایش ایستاد، حرف می زد و بلبل زبانی می کرد. راه می رفت و بازی می کرد.
ثبت دیدگاه