شناسه: 61483

خاطره شماره 22 - شهید روح الله مهرابی

راوی همسرشهید : ماه های آخری که می خواست به عراق برود حرف های عجیبی می زد، مثلا می گفت اگر شهید شدم شما چه کار می کنید؟ اما من جدی نمی گرفتم، چون محل فعالیتش به گونه ای نبود که احتمال از دست دادنش را بدهم. تقریبا هفت الی هشت ماهی طول کشید تا اعزام شود، پس از درخواست های مکرر بالاخره سال 93 اجازه رفتنش صادر شد. حتی آن زمان هم تصوری از شهادتش نداشتم. هنوز هم بعد از سه سال از شهادت، در شوک رفتنش هستم. شنیده ام که بعضی خانواده ها می گویند به دلشان افتاده بود اما برای من چنین چیزی نبود. روز قبل از شهادت یعنی پنجشنبه پرسیدم که کی برمی گردی؟ گفت فردا یا پس فردا برای اول محرم بر می‌گردم، درست هم گفت چون تابوتش همان زمان برگشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه