بی خبری خانواده از اعزام
راوی دختر شهید: پدرم از طریق یکی از فامیل های دور مطلع شده بود که برای دفاع از حرم حضرت زینب ثبت نام می کنند و بی صبرانه برای رفتن تلاش می کرد.
وقتی کلیه مراحل ثبت نام را انجام داد به ما گفت سفر دوری در پیش دارم که تا ۳ ماه دیگر برمی گردم و تاکید داشت که کسی مانع او برای سفر نشود چراکه به حضرت زینب مدیون خواهد شد.
زمانی که گلدسته حرم حضرت زینب را تیر زدند پدرم دائم می گفت که برای ما ننگ آور است که نام شیعه را یدک بکشیم و راحت اینجا نشسته و نگاه کنیم و مدام بر اثر این حادثه گریه و بی تابی می کرد تا اینکه اذن شهادتش را گرفت.
فامیل به پدرم می گفتند ۵ فرزند کوچک داری و از این سفر صرف نظر کن ولی برای پدرم گران بود که دشمن در حرم حضرت زینب قرار گرفته باشد و خودش در آسایش به سر ببرد. به این خاطر برای دفاع از حرم بی تابی می کرد.
بعد از اولین بازگشت از سوریه ۲ ماه در کنارمان بود و دوباره ثبت نام کرد و با نیت شهادت از بین ما بال گشود و به سوریه رفت.
۱۰ روز در سوریه بود که در یکی از عملیات های سخت در حالیکه در تانک بود به واسطه اصابت گلوله به تانک از ناحیه دوپا و سر به شهادت رسید.
مرتبه آخر پدرم حال و هوای دیگری داشت، انگار برای شهادت آماده شده بود و جالب بود که در آخرین تماس به مادرم گفته بود که منتظر خبری از سوریه باشید و غیر از خودت در این دو روز کسی تلفن را جواب ندهدزیرا خبری به شما خواهند داد.
ثبت دیدگاه