حال و هوای شهادت
راوی همسرشهید : کربلا هر چند دقیقه شهید می آوردند. موسی تا پیکر شهید را میدید و میرفت تشیع و برمیگشت. شاید در آن لحظات شهادتش را از خدا خواست . در بین آن کلناعباسک یا مهدی ها یی که درصحن و سرای امام حسین(علیه السلام) پخش میشد.
آخرین سفر کربلایمان؛ یکی از فامیل هم آنجا آقا موسی را دیده بود. هر چند دقیقه یک مرتبه شهید مدافع حرم می آوردند. گفته بود یعنی آقا موسی میشود ما هم شهید شویم و موسی گفته بود بله میشود، مگر ما چه چیزی کمتر داریم.
حال و هوای دل بی قرار آقا موسی بعد از شنیدن خبر شهادت روح الله کافی زاده دیدنی بود.سال ها بود که خبری از شهادت نشنیده بودم. وقتی آقا موسی به خانه آمد و از شهادت شهید کافی زاده صحبت کرد، حالم بد شد.گفتم: کجا رفته بود که شهید شد؟! گفت: با هم اسم نوشته بودیم. روح الله انتخاب شد و ... نگذاشتم حرف اش تمام شود، گفتم: من طاقت شنیدن این حرف ها را ندارم،حتی اگر بدانم که بروی و سالم برمی گردی، باز توان شنیدن ندارم. بی قراری اش برای رفتن هر روز بیشتر از قبل می شد. گفتم: من راضی به رفتن تو نیستم و فقط گفت: جواب حضرت زهرا(س) با خودت. دچار عذاب وجدان شدم، گفتم: اگر خانم به خواب من آمدند من هم رضایت به رفتن می دهم.پیش خودم گفتم: من که قابل نیستم که خواب حضرت را ببینم؛ با این کار شاید کمی حال و هوای رفتن از سر آقا موسی بیفتد. بعد از آن مدام سراغ می گرفت و می گفت: خواب ندیدی؟
خبر شهادت شهید نوری را که شنید شروع کرد به گریه کردن. می گفت : شرمنده بچه هایی می شوم که با من برای رفتن به سوریه اسم نوشتند و آنها رفتند و من ماندم. بعد از اتمام ماموریت شیراز قرار بود یک هفته مرخصی داشته باشد. فردای همان روز بلند شد و لباس هایش را پوشید. گفتم: کجا؟ گفت رزمایش داریم. کم طاقت بودن من سبب شده بود که لحظه های آخر ماموریت هایش را به من بگوید. چند روزی بود احساس می کردم می خواهد چیزی بگوید، اما نمی تواند. صبح برای رفتن به محل کار آماده می شدم که گفت : می خواهم بروم تهران؛ اسم تهران را که شنیدم دلم به یک باره فروریخت. شروع کردم به گریه کردن. چون زودتر از او از خانه زدم بیرون. نشد از زیر قرآن ردش کنم.بعدازظهر بود که رسیدم خانه.صدای کلید که در قفل در پیچید حسابی خوشحال شدم از اینکه ماموریت اش به هم خورده، اما آقا موسی انتخاب شده بود برای این راه. فردای آن روز نزدیکهای ظهر زنگ زدم برای احوال پرسی که گفت: در مسیر تهران است. بی تابی دلم زیاد شد؛ هرچند روز یک بار تماس می گرفت.آنقدر دلتنگ اش بودم که با انگشت های دستم روزهای نبودنش را می شمردم.آخرین مرتبه که تماس گرفت خیلی گریه کردم، ازپایان نامه ام پرسید، ولی اصلا آن موقع پایان نامه مهم نبود، وقتی می خواست خداحافظی کند گفت:راضی باش تا شما هم شریک باشی.دلم لرزید.تماس که قطع شد، گفتم: خدایا من راضی راضی ام. نذر کرده بود که برای سلامتی آقا موسی زیارت جامعه کبیره بخواند آن هم هر روز. شب جمعه فراموش کردم بخوانم،شنبه هم همین طور.28 روز رفته بود. پنجشنبه 14 آبان سال 94 موسی به خواسته اش رسید.
ثبت دیدگاه