دلیل رفتن به سوریه
راوی همسرشهید : اولین بار من هشت ماهه باردار بودم که گفت مأموریتی پیش آمده و من به تهران میروم و 45 روزه برمیگردم. گفت ممکن است د راین مدت نتوانیم با هم صحبت کنیم و نتوانم خانه بیایم که من آن زمان خیلی به دلم بد افتاد. قرار بود با شهید کافیزاده به تهران برود. وقتی قسمت نشد که برود، 23 روز بعد از آن روز، روحالله کافیزاده شهید شد. وقتی خبر شهادت آقای کافیزاده را شنیدم، تعجب کردم و گفتم مگر قرار نبود به تهران بروید پس چرا آقای کافیزاده در سوریه شهید شده است؟ در جواب گفت که از تهران نیروها را به سوریه اعزام میکنند. من آن روزها خیلی در جریان اتفاقات سوریه نبودم و ایشان از تکفیریها و داعش برایم گفت که چه جنایتهایی میکنند و قصد تخریب حرم حضرت زینب(س) را دارند. عکسی نشانم داد که بچهای دو، سه ساله چند اسلحه روی سرش گذاشتهاند و گفت من نمیتوانم اینها را ببینم و باید از مظلوم دفاع کنیم. به من میگفت ما نباید اینجا راحت بنشینیم و در اخبار ببینیم حرم را خراب کردهاند. روزهای آخر میگفت برایم خیلی سخت است در این لباس باشم و نروم. میگفت خیلی روی دوشم سنگینی میکند و باید بروم. من با رفتنش مخالف نبودم و تمام نگرانیام بابت شهادتش بود. اگر برمیگشت و باز میخواست برود من اجازه میدادم برود. الان هم میگویم اگر تقدیرش شهادت بوده، خدا را شکر که با شهادت از دنیا رفت.
ثبت دیدگاه