شناسه: 61766

عزم برای رفتن

روایت دخترشهید: یکسال پیش بابا خیلی از مشکلات زندگی خسته و ناامید شده بود. تا اینکه به مراسم یک شهید مدافع حرم فاطمیون رفت و بعد از آن بود که زمزمه‌های رفتنش به سوریه شنیده شد. یکبار گفتم بابا سوریه چه خبر است که مدام از رفتن به آنجا می‌گویی؟ گفت جنگ است. گفتم خب سوریه جنگ است، چه ربطی به ایران دارد؟ گفت: داعش بیرحم‌تر از این حرف‌هاست؛ اگر پایش به اینجا برسد، به ناموس ما هم رحم نمی‌کند. گریه کردم و گفتم نه بابا! نرو؛ بمان همین‌جا کنار بچه‌هایت. گفت نترس از آنجا هم حواسم به شما هست حتی اگر شهید شوم...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه