دیدار آخر
زاوی دختر شهید: دفعه آخری که بابا از سوریه آمد، خیلی به دلم نشست، هرچند برای برگشت عجله زیادی داشت و برای رفتن پرپر میزد. خودش به من زنگ زد و از آمدنش خبردارم کرد. خواست که به خانهشان بروم. من هم تمام این ده روز خانه بابا و کنار او بودم. او زیاد سوریه میرفت و میآمد ولی نمیدانم چرا این بار، آمدن و رفتنش با همه دفعات قبل، فرق داشت. جور خاصی نورانی شده بود. او با اینکه تنها ده روز پیش ما بود، این بار موقع رفتن از کوچک و بزرگ، پیر و جوان، دوست و آشنا، فامیل و همسایه برای رفتنش حلالیت گرفت
شب آخر و در حرفهای آخری که با هم داشتیم از من خواست تحت هر شرایطی حجابم را رعایت کنم و مطمئن باشم تنها موضوعی که میتواند بابا را سربلند کند، حجاب تنها دخترش است. او البته احترام به مادر و مراقبت از برادرانم را نیز به من یادآورشد و گفت یادم باشد دلیل این سفارشات به خاطر اعتمادی است که به من دارد.
ثبت دیدگاه