شناسه: 61851

پاسداری

راوی همسرشهید: وقتی خانواده می‌گفتند چقدر چهره حججی شبیه شهداست، اوایل ناراحت می‌شدم، حتی گریه می‌کردم. روزی که آمدند خواستگاری یک شرطی گذاشتند. گفتند دوست دارم همسرم در مسیر شهامت و شهادت من را یاری کند. پرسیدند که می‌توانی شرط من را قبول کنی؟ آن جا قبول کردم چون هدف‌مان بود. خیلی شهید تورجی‌زاده را دوست داشتم. من فکر می‌کنم هر چیزی که بدست آوردیم همان ارتباط های قلبی و دلی بود که با شهدا برقرار کرده و بدست آوردیم. وقتی این شرط را گذاشتند اصلا آن موقع پاسدار نبودند.می‌گفتم ان‌شاء‌الله عاقبت کارشان و زندگی امان ختم به شهادت شود. محسن با اصرار به سپاه رفت. می‌گفتم: «آقا محسن اگر شما برید سپاه و آنجا شاغل بشین، زودتر به هدف‌تان می‌رسید؟» ایشان اوایل قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «این مسیر سخت است،مأموریت دارد ، تنهایی دارد.»
اما من خودم قبول کردم و گفتم: «خیلی بهتر می‌توانی به آن هدف برسی. هر جایی که اسم اسلام باشد باید بروی. هر جایی که اسم مظلوم باشد باید برویم.این یک وظیفه انسانی است.» وقتی ایشان شاغل سپاه شد، بی‌قراری‌هایشان بیشتر شد. چون در جریان بحث مدافعان حرم قرار گرفتند. در شیراز یکی از پاسدارهایی که دوره می‌دید، شهید شد. خیلی جدی نگرفتم و گفتم: «تازه وارد سپاه شده، غیرممکن است آقا محسن را ببرند. قطعا افرادی را می‌برندکه خیلی تخصص داشته باشند و حتما داوطلبانه بروند.» کمی گذشت و بعد از آن یکی از دوستانش به نام علی رضا نوری شهید شد. بی‌قراری‌اش بیشتر شد. با شهید دوست نبود. چهره‌شان را که می‌دیدم نمی‌توانستم تحمل کنم. شهید نوری هم یک چهره نورانی داشت. آقا محسن می‌گفت: «این شهید هم زن و بچه دارد و رفته است.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه