خبر شهادت
راوی همسر شهید: صبح زود از منزل پدرم بیرون آمدم و به بانک رفتم. تلگرام محسن روی گوشی من هم نصب بود تا اگر پیام مهمی بیاد به او اطلاع بدهم. مدام پیام میآمد و دوستانش میگفتند یا حسین یا ابوالفضل. نگران شدم.همان ملعون پشت سر آقا محسن ایستاده بود. ابتدا خندیدم چرا که دوستان محسن شوخ بودند و با خودم گفتم که چقدر دوستانش بیکار هستند. گوشی را بستم، اما در یک لحظه مجدد پیام را باز کردم و دیدم روی پیراهنش نوشته: جند خادم المهدی. من نفهمیدم. حالم بد شد افتاده بودم روی زمین و خودم را میزدم.تصورش را نداشتم. خبر شهادتش را اگر میشنیدم اینگونه نمیشدم. اسارت را نمیتوانستم تحمل کنم. دیدم این عکس واقعی است. دیدم تک تک خبرنگارها این عکس را منتشر کردند.
پس از این ماجرا من را به اتاقی بردند و یادآور شدند که اسرا گاهی تبادل میشوند و مشکل حل خواهد شد. اما من نمیتوانستم این گفتهها را بپذیریم. تماس گرفتم به پدرم و گفتم: «بابا بیا.» پدرم چند دقیقه قبلش خبر دار شده بود زنگ زده بود که از مابقی بپرسد که این خبر واقعی است یا نه؟ تمام کسانی که پشت باجههای بانک بودن ، آمدن پیشم. همه گریه میکردند. تمام مردم اشک میریختند.
بعضیها میگفتند: «می خواست نره.» پدرم میگفت: «زهرا آرام باش اسیر نشده.» آن لحظه بود که فهمیدم واقعا آقا محسن رفتنی شده است. این که اسیر شده من را اذیت میکرد.۷۰ هزار ختم سوره حمد گرفتم که آقا محسن شهید شود. خودم خبر اسارتش را به همه دادم. خبر را خودم فهمیدم. وقتی رفتیم منزل نزدیکهای سحر بود که گوشی را باز کردم و دیدم در یکی از گروهها نوشته شده «شهید بیسر شهادتت مبارک.» دوباره گریه کردم. فردی به من زنگ زد و گفت: «مگه خودت نخواستی که به سپاه برود و به آرزویش برسد؟ الان شهید شده مثل امام حسین(ع) شهید شده است.» علی آقا تازه بابا گفتن و راه رفتن را یاد گرفته بود.
در دلم گفتم: «از همه لذتها میگذرم تا تو به خواستهات برسی. دلم تنگ شده برات. چیزی نمیخواهم. هیچ توقعی از شما ندارم. آن دنیا شفاعتم کن.هوای علی را داشته باشی. تو و دوستان شهیدت،برای ظهور آقا امام زمان (عج)دعا کنید..» قطعا آقا یک نگاه دیگری به ما میکند. ما که گناه کار هستیم.
ثبت دیدگاه