مادرانه ها
مادر آقامحمد شبیه همه مادرهای ایرانی مهربان و دوست داشتنی است. با وجود این که غیر از محمد،هشت فرزند دیگر دارد، اما امروز که می خواهد از محمد صحبت کند، بغض اجازه اش نمی دهد. می گوید: هر وقت دلم خیلی برایش تنگ می شود، به عکس هایش نگاه می کنم، لباس هایش را بو می کنم و با او حرف می زنم. به خواب هایم خیلی می آید. انگار همین جاست، پیش ما ...
از مادر می خواهم از آخرین وداعش با محمد بگوید: عصر بود، محمد خانه ما بود. گفت مادرجان من بروم تا بیرون کاری دارم. دو ساعت بعد آقارضا آمد که کاپشن محمد را برایش ببرد. گفتم محمد کجاست؟ گفت محمد رفته است ترمینال،
می خواهد برود تهران و بعد هم سوریه. گفتم که دو ساعت قبل این جا بود به من چیزی نگفت. حالا من را هم ببر ترمینال. گفت شما بیایید ترمینال، محمد ناراحت می شود و رفت. بعد از آن پسر دیگرم جعفرآقا به خانه ما آمد. گفتم محمد رفته ترمینال، من را ببر ترمینال تا او را ببینم. با پسرم رفتیم ترمینال. من چهار نوبت قبل هیچ وقت برای بدرقه اش نرفته بودم. آن جا دیدمش. به محمد گفتم: محمدجان چهار بار رفتی، دیگر نمی خواهد بروی. گفت: مادرجان مردم مظلوم آن جا، به کمک ما نیاز دارند، من نمی توانم این جا راحت بنشینم، بگذار من بروم که آن دنیا حداقل پیش خودم شرمنده نباشم که می توانستم بروم و نرفتم... آن دیدار آخر من بود، او با همیشه خیلی فرق کرده بود، تا جایی که شد تماشایش کردم... ولی او رفت و هنوز هم برنگشته است...
ثبت دیدگاه