بدون عنوان
مادرم هرگز به رفتن ایشان راضی نمیشد، ما به همراه مادرم برای فوت یکی از اقوام به قم رفتیم و برادرم با پدر در خانه تنها بودند، مجتبی از این فرصت استفاده کرده بود و سعی کرده بود پدرم را راضی کند، پدرم به او میگفت من تو را کاملا تأمین میکنم و نیازی نیست به سوریه بروی اما برادرم گفت برای دفاع از حرم و عشق به حضرت زینب(س) حاضرم هر کاری را انجام دهم، حتی اگر لازم باشد از جانم هم میگذرم، ما حدود یک هفته در قم بودیم، شبی برادرم تماس گرفت و گفت، کارهای رفتن به سوریه را انجام داده و فردا باید برای رفتن به سوریه به تهران برود، آن موقع فرصت خداحافظی نبود و ما نمیتوانستیم به مشهد برگردیم، مادرم تلفنی با پدرم صحبت کردند و بعد از شنیدن این حرف ها گویی که اجازه رفتن را از جایی دیگر گرفته بود و مادر و پدرم مخالفتی نکردند و هر دو به این امر راضی شدند. مادرم در صحبتهایش با مجتبی کمی گریه کرد و اول او را به خدا و سپس به حضرت زینب(س) سپرد.
ثبت دیدگاه