شناسه: 62117

خاطره شماره 1 - شهید محمدصدیق رضایی

راوی همسر شهید: چندروزی بیشتر از اومدن کربلایی به مرخصی نگذشته بود که توی یک عصر زمستونی گوشیش زنگ خورد
جواب داد بعد یه احوالپرسی گرم یک دفعه گفت:
واقعا!
مطمئنی؟
بعدگفت:
«ان الله انا الیه راجعون»
وقتی تماسش قطع شد ازش پرسیدم:
چی شده؟
چرا اینقدر ناراحت شدی؟
گفت:
دوتا از فرماندهامون شهید شدن...
خدابیامرزتشون آدمهای خوبی بودن،شجاع دلسوز و باتجربه...
فردا تشییع پیکرشونه حتما با هم بریم
صبح روز بعد ساعت نه صبح راه افتادیم و رفتیم حرم
جلوی درب ورودی حرم که رسیدیم تابوتهای شهدارو بردن تو صحن
یه لحظه وایستاد و با لبخند بهم گفت:
خانم یه روز من رو هم اینجوری میارن حرم
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!
چشمام پر از اشک شد و گفتم:
محمد اینجوری نگو خدا نکنه...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه