دیدار آخر
راوی همسر شهید: وقتی که میخواست برود٬ از زیر قرآن که رد شد گریهام گرفت. گفتم میروی و برنمی گردی. میگفت واقعا؟ برای من دعا کن تا شهادت نصیبم بشود. قول میدهم تو را شفاعت کنم. گفتم خودت میروی جای خوب را میگیری. خندید و گفت: نه٬ واقعا من کمکت میکنم.واقعا هم محافظت میکند. کوچکترین اشتباهی که بخواهم انجام بدهم٬ احساس میکنم من را میبیند و خجالت میکشم. وقتی سوار ماشین شد٬ گفت: به دنبالم آب نریختی. گفتم: من اعتقادی به آب ریختن ندارم. با اتوبوس که رفتید پشت سرت آب میگیرم. گفت حالا نریختی اگر در دلت نماند! و واقعا در دلم ماند.
علی٬ مریض بود و مدام در راه دکتر بودیم. به من میگفت: اگر اتفاقی افتاد صبر کن. خدا خودش همه چیز را درست میکند. من خودم این را حس کرده بودم و بعد از رفتنش به همه گفتم که برنمیگردد. اقوام که برای خداحافظی میآمدند٬ میگفتم این شهید آینده است. شب قبل از اعزام کدو پخته بودم. با یکی از خالههایم همه کدو را خوردند. میگفتم آخرین کدو را هم بخور. در دلم میگفتم برنمیگردد. با خالهام خیلی صمیمی هستیم. او میگفت دعا کن برگردد٬ من میگفتم چطور دعا کنم در صورتی که او از من خواسته برای شهادتش دعا کنم؟!
وقت خداحافظی از پشت شیشه اتوبوس آنها را میدیدیم و من گریه میکردم٬ با بغض به برادرش گفته بود به بچهها بگو بروند٬ دارند اذیت میشوند و دیگر ندیدمش.
ثبت دیدگاه