شناسه: 62180

بدون عنوان

شب عملیات قرار شد ماشینها رو بزاریم نقطه ی رهایی.. و بعد از اینکه به دشمن تک زدیم و خط شکسته شد ماشینها رو هم بیاریم.

من هم چون ماشین تحویلم بود دنبال یک نفر می گشتم که ماشین را تحویلش بدم و خودم بچها را همراهی کنم؛ دنبال کسی بودم که بتونه عملیاتی رانندگی کنه و زیر دید و تیر دشمن کم نیاره.

بعداز کمی پرس و جو متوجه شدم سید حسن راننده ی قابلی هست و شب عملیات چند ساعتی مونده بود به حمله ازش تست گرفتم و بعداز کلی صحبت ماشین رو تحویلش دادم.

حدودا نیم ساعتی مونده بود به حمله که سیدحسن اومد پیشم و بهم گفت :حاجی من نمیتونم ماشینو تحویل بگیرم…

گفتم چرا؟

بهونه های مختلفی آورد که من قبول نکردم بعد به جد شهیدش امام حسین(ع) قسمم داد که منم ببرین..

گفتم: سید جان شما بعد ، با بچه های دیگه، پیش ما میاید.

گفت: نه میخوام خط شکن باشم…

خوب چهره اش یادمه به حالت التماس گفت: ترو به امام حسین قسم منم ببر.

دیگه مونده بودم چی بگم, اون هم با ما اومد و فردا صبح دیگه ندیدمش.

سید حسن حسینی هم به جد شهیدش امام حس

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه