شناسه: 62227

بدون عنوان

بهش گفتم مواظب خودت باش که اسیر نشی، من طاقت اسارت تو رو ندارم. این سفار شها رو م یکردم چون می دونستم کسانی که محمد باهاشون می جنگه بویی از انسانیت نبرده اند. محمد من، یک نگاهی از روی اطمینان بهم کرد و تکیه کلام همیشگ یاش رو تکرار کرد و گفت: مواظبم؛ هرچی خدا بخواد، همون میشه. »
او که خاطراتش را با نوید شاهد در میان گذاشته، تعریف م یکند: همه حتی خواهرانم و اقوام نزدیک مان به من می گفتند که برادرت را نفرست سوریه. یک روز برادرم شاهد حر فها و طعنه های اطرافیان شد: «شما مدافع حرم نیستید... شما برای بشار اسد م یجنگید، پول می گیرید ... اگر می خواهید بجنگید توی کشور خودمان افغانستان بجنگید.»
محمد همه این حر ف ها را میشنید و چیزی نمیگفت و فقط لبخند میزد. من هم به خاطر این که حرف های دیگران روی دل برادرم سنگینی نکند، به او میگفتم محمد، امام حسین)ع( وقتی یاری میخواست بعضی از مردم همین حرف ها را به او هم می زدند، الان هم همان آدم ها هستند و فقط زمان ما عوض شده. برخی باورها هنوز همان باورهاست. به او گفتم: «برای تو هزار و یک دلیل منطقی میارن که راهی که انتخاب کردی درست نیست و الان حضرت زینب )س( یاری میخواد. الان دیگه زینب نه حسین داره و نه عباس. محمد تو دیگه زینب رو تنها نذار و به این حرفا گوش نده. دنیا رو بذار برای اهل اش و برو.
من که می دونم تو برای پول نم یجنگی. ای نها رو م یگفتم که بدونه واقعا از ته دل راضی به رفتن اش هستم. یه وق تهایی که تنها م یشدیم، بهش م یگفتم مواظب خودت باش که اسیر نشی، من طاقت اسارت تو رو ندارم. این سفار شها رو م یکردم چون می دونستم کسانی که محمد باهاشون می جنگه بویی از انسانیت نبردن. محمد من، یک نگاهی از روی اطمینان بهم کرد و تکیه کلام همیشگ یاش رو تکرار کرد و گفت: مواظبم؛ هرچی خدا بخواد، همون میشه. » آخرین باری که داشتم با محمد خداحافظی می کردم، بغلش کردم. ناخودآگاه صورتم راگذاشتم روی صورت برادر و گفتم مواظب خودت باش. اوهم آرام گفت: هرچه خدا بخواد همون میشه. من هم گفتم: «خدا که همیشه خیر بند هاش رو م یخواد ». نم یدونم چرا هر وقت محمد این حرف رو می زد من یک آرامشی پیدا می کردم، دلم محکم میشد که خدا هواشو داره.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه