بدون عنوان
با من صحبت کرد و گفت که می خواهم به سوریه بروم و اجازه گرفت. او جزو گروههای اول بود و چندان اطلاعاتی نداشتم که در سوریه چه خبر است و رضایت دادم. روزی که مسئول ثبت نام با شهید شجاعی به خانه آمدند شهید شجاعی در حضور مسئول ثبت نام گفت: «افراد تحت تکفلم پسرم و مادرش هستند. من نه پول برایم مهم است و نه چیز دیگری، حتی الان می گویم اگر شهید شدم در پرونده ام بنویسید حقوقی به خانواده ام داده نشود، الحمدلله عنایت می تواند کار کند و به مادرش یک لقمه نان بدهد و از او مراقبت کند.»
بار آخری که قرار بود به سوریه برود برادر قرآنی او هم در منزل حضور داشت. در حضور برادرش که روحانی هم هست شهید دست مرا گرفت و گفت: آدمیزاد است دیگر شاید از دنیا برود، اگر بدی خوبی دیدی مرا حلال کن. گفتم: مگر می خواهی بروی شهید شوی؟ گفت: نه، اما مرگ هر جا در کمین ماست. گفتم: اگر می خواهی شهید شوی لازم نیست بروی. گفت: نه بگذار بروم این دفعه که آمدم شما را همراه خودم می برم سوریه، میب رمت زیارت. رفت و شهید شد و مرا همانطور که قول داده بود پس از شهادتش به زیارت برد.
ثبت دیدگاه