بدون عنوان
مهدی با دکتر پدرش صحبت کرده بود. حال و روز همسرم هم طوری بود که امید چندانی به بهبودیاش نداشتیم. روز آخری که مهدی میخواست با پدرش وداع کند، او را میبوسید و گریه میکرد و میگفت بابا حلالم کن. از اتاق پدرش که خارج شد، به من گفت مادرجان اگر پدرم فوت کرد، خبرش را به من ندهید مبادا آنجا دلم بلرزد و نتوانم کارم را درست انجام بدهم. چند روز بعد که همسرم فوت کرد، ما چیزی به مهدی نگفتیم اما در پیامهایی که به خانواده میداد یا تلفنهایی که زده میشد، متوجه شده بود. پسرم وقتی به مرخصی آمد که چهلم پدرش گذشته بود.
ثبت دیدگاه