بدون عنوان
من خودم مادر سه پسر هستم. روحیات مهدی یا هر پدر و مادری را خوب درک میکنم. برادرم بچههای کوچک را خیلی دوست داشت. با بچههای من و خواهر و برادر بزرگترمان آنقدر بازی میکرد و آنها را میچلاند که به شوخی میگفتم انشاءالله خودت بابا بشوی تا همه این بلاها را سر بچه خودت بیاوریم. همگی منتظر بودیم ببینیم او که بچههای دیگران را اینقدر دوست دارد، با بچه خودش چه میکند. بار آخر که مهدی به مرخصی آمد و میخواست برای همیشه برود، پسرش ابوالفضل دو و نیم ماهه بود. یکبار دیدم صورتش را به صورت این بچه چسبانده و توی حس رفته است. بعد حرفی زد که در یادم ماند. گفت من نمیدانم با این بچه چه کار کنم. منظورش این بود که نمیداند چطور محبتش را به این بچه ابراز کند. اینکه چطور توانست از بچهاش دل بکند؟ به نظر من برادرم در جبهه چیزی دیده بود که بالاتر از همه این تعلقات بود. ماهایی که نمیدانیم او و امثالش چه دیدهاند، در کارشان میمانیم و تعجب میکنیم.
ثبت دیدگاه