بدون عنوان
برادرم چهار بار اعزام شد و هر بار امکان شهادتشان بود. اما راستش را بخواهید مهدی آنقدر شوخطبع بود و با ما شوخی میکرد که اصلاً فکر نمیکردیم شهید بشود. چند باری که به سوریه اعزام شد، به مادرم میگفتم خیالت راحت مهدی شهید نمیشود. حتی شب آخری که میخواست به تهران برود و از آنجا برای بار آخر به سوریه اعزام شود، با بچههای کوچک فامیل پانتومیم بازی میکرد و ادا در میآوردند. واقعاً فکر نمیکردیم این رفتنش را بازگشتی نباشد. البته بار آخری که به مرخصی آمد، حال و هوایش طور دیگری شده بود. من چند بار به شوهرم گفتم مهدی یک طوری شده، انگار مهدی همیشگی نیست.
ثبت دیدگاه