شناسه: 62407

خنده به یاد ماندنی

قبل از اعزام برای دیدنم به پایگاه ساجدی مسجد عمار آمد. تلفنی از قبل هم پیگیر بود که حتماً من را ببیند. وقتی آمد همدیگر را دیدیم. یک نوجوانی از نزدیکانش هم همراهش بود او را معرفی کرد و گفت این نوجوان را به شما می‌سپارم تا در مسجد از او استفاده کنید. نگذارید حال و هوایش عوض شود.

گفت علیرضا قدر این جوانان مسجد را بدان. برای اینها هر چه کار کنی کم است. کار برای این جوانان مثل جهاد است. خداحافظی کرد. گفتم محمد چه قدر جدی خداحافظی می­‌کنی (چون قبلا هم خداحافظی داشتیم با هم) گفت دیگه دعا کنید. دیدم واقعا خودش دارد اعلام می‌ کند که این سفر رفتنی است. لحنش جدی شده بود. گفتم پس حلالم کن، من را هم یاد کن، خندید. خنده‌اش دلم را برد. همان لحظه گفتم کمی صبر کن یک عکس بگیریم. این عکس مال همان لحظه است، و آن خنده به یادماندنی.

محمد قطعا خبر داشت. رفتن این بار با دفعه‌های قبل فرق داره و این بار رفتنی است که بازگشت ندارد. همچنین خداحافظی و همچنین وصیتی سابقه نداشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه