شناسه: 62480

به ياد پدر

يگانه، دختر كم حرفي است. دختر كوچك شهيد سيداسدالله سجادي. او تعريف مي‌كند: روزهاي آخري كه پدرم مي‌خواست به سوريه برود، با اينكه شرايط مالي خوبي نداشتيم اما برايمان كباب پخته بود. دستپخت خيلي خوبي داشت، آن روز حسابي ذوق كرديم. مدت‌ها بود كه كباب نخورده بوديم. هنوز مزه آن غذا را به ياد دارم، خوشمزه‌ترين غذاي عمرم بود چون پدرم پخته بود. بعضي وقت‌ها كه كبابي مي‌بينم دلم براي دستپخت پدرم تنگ مي‌شود براي مهرباني‌هايش. پدرم خيلي خوب بود با اينكه مي‌دانستيم چقدر شرايط سختي براي پول درآوردن دارد اما طوري رفتار مي‌كرد كه احساس تنگدستي نكنيم. هميشه سعي مي‌كرد همه‌‌چيز را در حد توانش برايمان مهيا كند. آن وقت‌ها بچه بودم و خيلي به حرف‌هاي پدرم فكر نمي‌كردم ولي الان افسوس مي‌خورم كه كاش پدرم بود و حرف‌هايش را جدي‌تر مي‌گرفتم. از پدرم فقط يك قرآن برايم مانده است؛ قرآني كه با خودش به سوريه برد و همين را با پيكرش برايمان آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه