شناسه: 62506

می­‌دانستم بچه­‌هایم بروند دیگر برنمی­‌گردند

چند روز بعد مجتبی تماس گرفت. تا گفت: الو مامان سلام از لحن خوشحالش متوجه شدم کارهایشان ردیف شده. پرسیدم ثبت نام کردید؟ گفت: الحمدالله پل صراط اولیه را گذراندیم، گفتم: خدا را شکر و سجده شکر به جا آوردم و گفتم: الحمدالله خدا و بی­‌بی­ زینب طلبیدند. پدرشان زد زیر گریه چون خیلی به بچه‌ها وابسته بود. مجتبی گفت: یکی دو شب می­‌آییم مشهد و بعد برمی­‌گردیم. وقتی آمدند، کلا یک روز اینجا بودند. با هم رفتیم چاله­ دره وکیل­ آباد. مصطفی خیلی حساس بود، هر جا نمی­‌رفت و هر چیزی را نمی­‌خورد اما آن روز کاملا تسلیم شده بود، انگار می­‌دانست این دورهمی آخر است. آنجا با لهجه افغانستانی خودشان را معرفی می­‌کردند و بگو بخند داشتند. کلی فیلم گرفتیم. من می­‌دانستم بچه­‌هایم بروند دیگر برنمی­‌گردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه