تکتیراندازها
مهدی بختی برادر شهیدان مصطفی و مجتبی بختی است. او هم مثل دو برادر شهیدش دانشآموخته رشته حقوق است. بیشک او بعد از شهادت برادرهایش هرروز خاطراتش را با مصطفی و مجتبی مرور میکند. وقتی به این روزها میرسد با جای خالی آنها مواجه میشود. مهدی میگوید: «بالاخره مصطفی و مجتبی باپشتکاری که از خودشان نشان دادند به سوریه اعزام شدند. آنها مثل زمانی که کارهایشان را پیگیری میکردند در سوریه و نبردها همیشه باهم بودند. به سوریه که رسیده بودند فرماندهان مدافع حرم وقتی تبحرشان را در تیراندازی میبینند آنها را بهعنوان تکتیرانداز انتخاب میکنند و بهاینترتیب دو برادری که دو سال برای رفتن به سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب «س» به هر دری زده بودند حالا بهعنوان تکتیراندازهای مدافع حرم به دفاع از اعتقادات و حرم حضرت زینب «س» میپرداختند. آنطوری که همرزمانشان تعریف میکنند داعشیها از دست مصطفی و مجتبی به تنگ آمده بودند و این از صحبتهای داعشیها پشت بیسیمهایشان کاملاً مشخص بوده است و دایم از دو تکتیرانداز صحبت میکردهاند که تیرهایشان هیچوقت به خطا نمیرفته است. بهاصطلاح نظامیها مصطفی و مجتبی، تکتیراندازهای خالزن بودهاند.مهدی درباره نحوه شهادت برادرانش اینطور میگوید: «به ما گفتهاند روزی که مصطفی و مجتبی قصد داشتند به مرخصی بیایند، متوجه میشوند که قرار است دوباره عملیات شود. از برگشتن منصرف و به سرعت آماده میشوند تا با دیگر مدافعان به منطقه عملیات اعزام شوند. شهید صدر زاده که فرمانده شان بود از ماجرا خبردار میشود و از آنها میخواهد که به مرخصی بروند و بعد از دیدار با خانوادهشان دوباره برگردند. اصرارهای مصطفی و مجتبی این بار هم کارساز میشود و به همراه دیگر مدافعان حرم به منطقه عملیاتی اعزام میشوند».مهدی کمی مکث میکند و ادامه میدهد: «در آن عملیات از ناحیه دشت، ارتش سوریه، از ناحیه جاده نیروهای حزب ا... و از ناحیه کوه نیروهای فاطمیون پیشروی میکردهاند. تکتیراندازها بافاصله بیشتری از گردان مستقرشده بودند تا مسیر را برای ادامه عملیات پاکسازی کنند. آن شب مصطفی و مجتبی داخل یک سنگر کنار هم مستقر میشوند و شروع به پاکسازی منطقه میکنند تا لشکر فاطمیون راحتتر به مسیر پیشرویاش در کوه ادامه دهد. درگیری لحظهبهلحظه بیشتر و فاصله تکتیراندازها با داعشیها بهشدت کمتر میشده است. آنقدر نزدیک که حتی بهراحتی میتوانستهاند صدای هم را بشنوند. درگیری شدیدی بین مدافعان و داعشیها رخ میدهد. داعشیها یک نارنجک داخل سنگر مصطفی و مجتبی پرتاب میکنند. نارنجک منفجر میشود و دو برادرم همانطور که خودشان گفته بودند کنار همدیگر به شهادت میرسند. درگیری آنقدر سنگین بوده است که مدافعان حرم بعد از سه ساعت مبارزه نفسگیر به آن منطقه میرسند. اولین نفری که بالای سر برادرانم میرسد شهید مرتضی عطایی(ابوعلی) بوده است. شهید عطایی تعریف میکرد: «بهمحض این که بالای سر شهیدان بختی رسیدم، فکر کردم آنها سرشان را روی شانه هم گذاشتهاند و خوابیدهاند اما وقتی نزدیکتر رفتم آثار ترکشهای نارنجک را روی بدنشان دیدم آنها کنار هم به شهادت رسیده بودند. با احترام پیکر شهید مصطفی و شهید مجتبی بختی را به عقب برگرداندیم ».مهدی ادامه میدهد: «پیکر دو شهید را به عقب برمیگردانند. اما همه مدافعان حرم و فرماندهانشان آنها را به عنوان دو پسرخاله افغانستانی که ساکن قم هستند و برای دفاع به سوریه آمدهاند، میشناختند. مسئولان اعزام و فرماندهان مدافع حرم هر چه پیگیر خانواده این دو شهید میشوند به دربسته میخورند. هرچه قدر تحقیق میکنند خبری از خانواده این دو شهید پیدا نمیکنند. کار بهجایی میرسد که قرار میشود برادرانم را در شهر قم دفن کنند. یکبار دیگر وسایل برادرانم را جست و جو میکنند تا این که در تلفن آنها شماره مادرم را که دو شهید با آن تماس میگرفتند، پیدا میکنند. یک روز با مادرم تماس میگیرند و میگویند جواد رضایی (اسم مستعار مجتبی در سوریه) مجروح شده است. مادرم شماره من را به آنها میدهد و برای انجام کارهای مربوط به تحویل پیکر شهدا من را به مسئولان امر معرفی میکند. آنها هم بلافاصله با من تماس میگیرند.مجتبی و مصطفی به خاطر این که کسی متوجه نشود آنها باهم پسرخاله نیستند و حتی افغانستانی هم نیستند خیلی کم با بقیه مدافعان حرم صحبت میکردهاند. فقط یک نفر در سوریه متوجه ایرانی بودن آنها میشود و آنهم کسی نبوده جز یکی از نیروهای حزب ا.... این مدافع حرم حزب ا... بعد از شهادت مصطفی و مجتبی برایمان تعریف میکرد که دریکی از مناطق عملیاتی بودم که یک نفر از پشتروی شانهام زد و با لهجه غلیظ افغانی گفت: «چطوری؟» برگشتم و دیدم یکی از برادران بختی است که درخواست داشتند آنها را به سوریه بفرستم. لبخند پیروزمندانهای روی لب یکی از دو برادر بود با تعجب، خطاب به او گفتم: «چطور خودت را به سوریه رساندی؟» دوباره خندید و ادامه داد: «تازه برادرم هم با من به سوریه آمده است».مهدی میگوید: «ما هر وقت به قطعه مدافعان حرم بهشت رضا میرویم. چند نفر از مدافعان حرم را میبینیم که کنار قبر مصطفی و مجتبی نشستهاند و در حال فاتحه خواندن هستند. آن چنان دقیق از روحیات برادرانم صحبت میکنند که هیچ حسی جز برادری با این مدافعان حرم به من دست نمیدهد و واقعاً آنها را مثل برادرهای خودم میدانم.
ثبت دیدگاه