شناسه: 62541

*اولین زمزمه‌های رفتن

شب و روزهای‌مان تازه رنگ و بوی زندگی گرفته بود. عرفان دیگر دو ساله شده بود که علی کم کم عوض شد. شب‌ها که می‌خوابیدیم وقتی بیدار می‌شدم علی تنهایی به اتاق رفته بود و در اینترنت عکس و فیلم‌های شهدای فاطمیون و مدافعان حرم و داعشی‌ها را نگاه می‌کرد و به من هم نشان می‌داد که ببین آنها رحم ندارند و زن و بچه‌ها را سر می‌برند. غافل از این که دارد راضی‌ام می‌کند به رفتنش. پس از مدتی که دیدم کار جدی است به مادر و برادرش گفتم شاید آنها بتوانند منصرفش کنند اما گفت می‌خواهد برود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه