*گریهکنان چادرم را سرم کشیدم رفتم
به علی گفتم خجالت نمیکشی میخواهی مرا با دو بچه کوچک تنها بگذاری و بروی؟ آنهم حالا که همه چیز خوب شده. داریم زندگی میکنیم دیگر خرابش نکن. پایین هم مستاجر است، تنهایی چه کنم؟ علی مستاجر را بیرون کرد و پدر و مادرش را از باغ آورد گفت دیگر چه بهانهای داری؟ پدر و مادرم طبقه پاییناند. خواهرهایم و پدر مادر خودت هم که دور و برت نزدیک و مراقبت هستند. راضی نبودم از او دور شوم اما پدر شوهرم راضیام کرد اجازه بدهم برود. میگفت هم زیارت است و هم دفاع از حرم ثواب دارد و نصیب هر کس نمیشود. قبول کردم با همان دمپایی و لباس خانه گریهکنان چادرم را سرم کشیدم پشت علی سوار موتور شدم و رفتیم مسجد.
ثبت دیدگاه