*آخرینها
یک روز علی من و احسان و عرفان و خواهر شوهرم رحیمه و دخترش را سوار موتور کرد رفتیم پارک. به بچهها پول میداد بروید برای خودتان هر چه دوست دارید بخرید. این آخرین باری است که بابایی شما را به پارک آورده. فردایش هم ما را برد حرم و باز هم گفت این آخرین باری هست که شما را حرم آوردم یادتان بماند. آن چند روزه هر کاری انجام میداد این حرف را میزد.
ثبت دیدگاه