شناسه: 62547

به هر چیزی چنگ می‌زدم

یک ماه بعد، 25 مرداد سال 1394 ساعت 1 ظهر بود که با علی تماس گرفتند و گفتند تا نیم ساعت دیگر خودت را برسان مسجد برای اعزام. علی تند تند چند تکه لباس را داخل کیفش چپاند. خودم را تنها دیدم، به هر چیزی چنگ می‌زدم. در لحظه بدرقه من و احسان و عرفان و پدر و مادر علی بودیم وقتی آنها هم حریف علی نشدند زنگ زدم پدرم آمد نصیحتش کند منصرف شود اما دید امکان ندارد از تصمیمش منصرف شود. آخرین نهارمان را خوردیم. با من خداحافظی کرد رفت طبقه پایین با مادر و پدرش هم خداحافظی کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه