شناسه: 62548

نمی‌خواست اشکش را ببینیم

لحظه‌ای که می‌خواست از در بیرون برود احسان در را گرفت و گفت: بابا تو رو خدا نرو. بری کشته می‌شی شهید می‌شی، ما بابا نداریم. بغض گلوی علی را گرفته بود. احسان را بوسید دستی به سرش کشید و گفت: نه بابا میره زود برمی‌گرده. تو مرد خانه‌ای مراقب مامان و داداشت باش. نمی‌خواست اشکش را ببینیم برای همان سریع رفت طوری که تسبیح و کلیدش را جا گذاشته بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه