تا یک ماه بیخبر بودیم
مادرش کلید و تسبیحش را برد سر فلکه و به علی داد. تا یک ماه بیخبر بودیم و هزاران فکر به سرم میزد. این که حالا کجاست؟ چه کار میکند؟ غذا خورده یا نه؟ صدای گوشی مرا به خود آورد، علی بود، گفت هنوز داخل ایران در دوره آموزشی بودهاند. در حال سوار شدن به هواپیما هستند که بیشتر دلشوره گرفتم خصوصا وقتی که باز هم حلالیت طلبید و خداحافظی کرد
ثبت دیدگاه