شناسه: 62652

یک نیمه شب شب زمستانی

نیمه شب دوازدهم اسفند ماه سال ۱۳۵۵ حیدر عطایی به همراه همسر باردار و پسر کوچکش از یک میهمانی خانوادگی برمی‌گشتند که مجبور شدند راهشان را کج کنند و به بیمارستان مهر که آن وقت‌ها هنوز در خیابان دانشگاه بود، بروند. «وقتش شده بود.» دکتر‌ها که گفتند زایمان سخت است و مادر درد می‌کشد، حیدر به امام رضا (ع) متوسل شد: «یا امام رضا (ع)! من بچه‌ای می‌خواهم که در راه اعتلای دین و آبروی مذهب باشد.» دم دم‌های صبح بود که بچه به دنیا آمد. «از آن چیزی که فکر می‌کردم زیباتر بود و خوشبختانه سالم. تنها چیزی که آن لحظه از خدا خواستم عاقبت به خیری‌اش بود.» اسم همه بچه‌های حیدر را پدرش تا وقتی که زنده بود انتخاب می‌کرد. بچه را بردند پیشش. او همان‌طور که توی گوش کودک اذان می‌خواند، گفت: «مرتضی»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه