شناسه: 62654

کودک نترسی که مواظب جوجه‌ها بود

مرتضی بچه پر شر و شوری بود. نترس‌تر از برادر بزرگ‌ترش نبود، ولی برخلاف او بازیگوشی‌هایش پرسرو صدا بود و برای همین همه تقصیر‌ها می‌افتاد گردن او. مصطفی دُری پسرعمه مرتضی، هم‌بازی دوران کودکی و رفیق بزرگ‌سالی‌اش می‌گوید: «بازی‌هایمان از بچگی در کار ترکاندن و ترقه بود. روستا که می‌رفتیم توی لوله‌های مسی باریکی که دایی‌ام توی لوازمش داشت، باروت می‌ریختیم می‌انداختیم توی آتش و فرار می‌کردیم! چنان صدایی می‌داد که همه روستا می‌ترسیدند. بعد دایی‌ام گوش مرتضی را می‌پیچاند.»
از بچگی عاشق گل و گیاه بود. بعدتر که رفته بودند خانه آزادشهرشان، که حیاط و باغچه بزرگی داشت، کل باغچه را کَرت‌بندی کرده بود و کاهو و سبزی می‌کاشت. هر روز مراقبشان بود و آبشان می‌داد. مرغ و خروس هم خیلی دوست داشت. جوجه‌ها را خودش بزرگ می‌کرد تا مرغ و خروس می‌شدند و تخم می‌گذاشتند و باز آن‌ها جوجه می‌دادند و جوجه‌ها آن‌ها را باز بزرگ می‌کرد. عاشق این کار بود. تحقیق کرده بود چه غذایی بدهد بیشتر تخم می‌کنند. جوجه‌هایش که مریض می‌شدند، می‌بردشان مرکز بهداشت و برایشان دارو و واکسن می‌گرفت. همه وقتش را به مراقبت از آن‌ها می‌گذراند. حتی یک بار به دلیل جوجه‌هایش، کارش به اتاق عمل کشید. یک روز صبح که می‌خواست برود مدرسه صدای گربه‌ای را از توی حیاط شنید و از هول اینکه گربه جوجه‌هایش را نخورد، از روی پله‌ها سر خورد و دستش شکست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه