طوقتی خونش به جوش آمد
همسرش مریم، دختر بزرگ محمدعلی جرجانی، است که در زمان جنگ مسئول اعزام در یکی از محلات قدیمی مشهد بود. مریم میگوید: شب اول که عقد کردیم فقط از کارهای بسیجش حرف زد که در بسیج اینطوری میکنیم و آنطوری میکنیم. همه جا با هم بودیم. سرکار که میرفت، جاهایی که امکانش بود، من هم با او میرفتم. صبح چای و میوه برمیداشتم همراهش میرفتم و ظهر برمیگشتم. یک وقتهایی با خودم میگویم آنقدر با او بودم که الان حسرت نمیخورم که کاش بیشتر کنارش میبودم. یعنی بیشتر از این نمیشد که کنارش باشم.
زندگی آنها از روز میلاد حضرت زینب (س) شروع شد. «خیلی خوش سلیقه، اهل بازار و خوشسفر بود. فقط کافی بود بگویم: مرتضی بریم مسافرت؟ همان روز راه میافتادیم. سه بار با هم رفتیم عمره و هشت بار هم کربلا.»
داستان کربلا رفتنهایش را همه فامیل و آشناها میدانند. همه را جمع میکرد و میبرد. خواهرش انسیه میگوید: در کربلا رفتنها گاهی بعضی اذیتش میکردند، غر میزدند. یک روز بهش گفتم: داداش! اینهایی را که اذیتت میکنند خب با خودت نبر، بگو جا ندارم، یک بهانهای بیاور. به من گفت: آنها را من دعوت نکردم که من بگویم نیایید. به آسانی که به آدم اجر نمیدهند، اجر مال سختیاش است. من اگر پیرها را ببرم، اگر آنهایی که غر میزنند را ببرم، به من اجر میدهند. بعضی وقتها پیرها را که در پیادهرویها خسته میشدند، با اینکه خودش جثه درشتی نداشت، کول میکرد. خیلی وقتها میشد که با هزینه خودش میبردشان کربلا. حتی اگر دستشان تنگ بود، خودش پول میداد و سوغاتی برای بچههایشان میگرفت که دست خالی برنگردند. ماجرای سوریه رفتنش هم، از یکی از همین سفرهای کربلا شروع شد. محمدرضا گوهری، شوهر خاله مرتضی، در آن سفر همراهش بود. او میگوید: سال ۹۲ آخرین باری بود که با هم به کربلا رفتیم. در کاظمین بودیم که اخبار را متوجه شدیم که داعش حمله کرده و تا موصل و سامرا آمده است. قوم و خویشها مدام از ایران زنگ میزدند که: شما کجایید؟ همانجا خانمش آمد به من گفت: آقا رضا! تو رو خدا یک کاری بکن. آقا مرتضی میخواهد با اینها برود. یک گروه از جوانهای حشدالشعبی آمده بودند توی خیابان و خطاب به آیتا... سیستانی شعار میدادند که به آنها فرمان جهاد بدهد. نیم ساعت بعد خود شهید آمد به من گفت: آقا رضا! شما بیا سرپرستی کاروان را قبول کن و بچهها را برگردان که من بتوانم با اینها بروم سوریه. گفتم: مرتضی جان، تو که میخواهی بروی، چرا این افتخار به نام عراق تمام بشود؟ بیا ایران و با سربلندی از ایران خودمان برو. با یک عراقی به نام ابوسجاد دوست شده بود، او برایش تعریف کرده بودند که داعشیها چهها کردهاند و یک روحانی ایرانی را جلوی خانوادهاش سر بریدهاند. در واقع خون او آن موقع به جوش آمد و میخواست همانجا وسط سفر ول کند برود.
ثبت دیدگاه