حاجی یک کاری بکن!
به ایران که برگشت به ۲ ماه نکشید که خودش را به سوریه رساند؛ البته با گذرنامه افغانستانی و در لشکر فاطمیون. نمیتوانست به عنوان یک ایرانی اعزام شود. داستان اینکه بارها تلاش کرده بود هویت افغانستانیاش لو نرود در کتاب «ابوعلی کجاست؟» توضیح داده است. اما کمکم این موضوع لو رفته بود و مشخص شده بود که ایرانی است. اواخر سال ۹۴ که برای اعزام مراجعه کرد، به او گفتند: شرمنده! دیگر از اعزام شما در این قالب معذوریم! هرچه پیگیری کرد، به جایی نرسید تا اینکه به یاد دوست و هممحلهای قدیمیاش افتاد: سردار حسینعلی یوسفعلیزاده. او نزدیک به ۳۰ سال است که عطاییها را میشناسد و با آنها رفتوآمد خانوادگی دارد. سردار حالا مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس خراسان رضوی است: «آن زمان تهران خدمت میکردم و معاون بازرسی سازمان بسیج مستضعفان بودم. تماس گرفت که: حاجی یک کاری بکن! گفتم: چی شده؟ گفت: مشخص شده من ایرانیام و گفتهاند اگر بنا به اعزام باشد باید از طریق ایران و به عنوان یکی از نیروهای مسلح باشد. گفتم: خب این مرحله را طی کن. تا وقتی توانستی در پوشش رفتی. حالا دیگر آشکارش کن. عشقت را ابراز کن و بگو من حاضرم هر تعهدی بدهم و اعزام شوم. با یکی دو نفر از عزیزانی که در مجموعه اعزام مدافعان حرم مسئولیتهایی داشتند، تماس گرفتم و زمینه پذیرش او را، باز هم به عنوان مدافع حرم، فراهم کردم که در نتیجه اعزام شد.»
البته ماجرا تا پیش از آن هم به گونهای نبود که مرتضی فکر میکرد و در واقع تشکیلات از هویت اصلی او باخبر بود. سردار در این باره توضیح میدهد: قضیه مدافعان حرم بعدها از پرده برون افتاد... یک مدتی در پرده کار میشد و اصلا لازم بود چنین پوششی باشد. راحتتر بگویم تشکیلات اعزامکننده بیخبر نبود، خود را به بیخبری زده بود. نه اینکه بالاخره یک ایرانی راحت بشود افغانی! تشکیلات اعزامکننده این افراد را با تمام جزئیات میشناسد. رضایت داده بود که در پوشش تیپ فاطمیون اعزام شوند. در واقع برای رفع ابهام شما عرض میکنم که هیچ رزمندهای از ایران بدون احراز هویت به سوریه اعزام نمیشد. هویت هم شامل همه چیز میشد، نه فقط اسم و مشخصات. در واقع آن زمانی که از اعزام شهید عطایی ممانعت شد، وقتی بود که هویت او در بیرون افشا شده بود. خواستند آشکار شود و او دیگر با هویت قبلی اعزام نشود. سردار و خانوادهاش از اولین ساکنان خانههای تعاونیساز سپاه در قاسمآباد و هممحلهای عطاییها بودند: از سال ۷۳ در قاسمآباد ساکن هستیم. در واقع من مسئول هیئت امنای همان مسجدی هستم که پدر شهید عطایی و برادرانش هم در هیئت امنای آن حضور دارند. (مسجد حضرت ابوالفضل). هر وقت تاسیسات منزل ما خراب میشد، شهید عطایی صاحبخانه بود دیگر، خودش میآمد کارها را انجام میداد. مثلا یک بار آمد کل لولهکشی آب ساختمان ما را که توکار بود عوض کرد و روکار شد. او ادامه میدهد: آن سالها (۷۱ تا ۷۴) من فرمانده سپاه مشهد بودم. ضمن اینکه شهروند قاسمآباد هم بودم. قاسمآباد یک منطقه در حال ساختوساز و رو به رشد بود، اما به لحاظ ساختارهای امنیتی و اداری همه چیزش در حال شدن بود. خیابانها هنوز مشخص نبود. تعاونی سپاه ۱۰۳ واحد ساخته بود؛ ولی آن واحدها پنجره و بعضی انشعابات نداشتند. خود اعضای تعاونی رفتند دنبال انشعابات آن. کوچهها هنوز آسفالت نشده بود. خود شهروندان پیگیری میکردند و پول جمع میکردند که شهرداری بیاید آسفالت و جدولگذاری کند. حتی شهرداری اختصاصی در منطقه نبود. قاسمآباد در حال شهر شدن بود و آدمها هم داشتند در این حین آدم میشدند. شهید عطایی هم همین مسیر را طی کرد: کمکم از یک جوان بسیجی معمولی تبدیل شد به یک مرد انقلابی ایثارگرِ مجاهدِ مدافعِ حرم و به مرحله شهادت رسید.
سردار درباره شرایط امنیتی قاسمآباد در دهه ۷۰ میگوید: در سال ۷۱ غائلهای در مشهد رخ داد که از التیمور شروع و تا استانداری کشیده شد. دامنه این اغتشاش تا یکی، ۲ سال در سراسر شهر گسترش داشت. اراذل و اوباش و افراد زاویهدار و مسئلهدار مثل اینکه بیدار شده باشند و بخواهند کاری بکنند، رفتارهایی داشتند که این رفتارها در جغرافیای شهر گسترش داشت. در اطراف پارک ملت و وکیلآباد و چند نقطه خاص دیگر تحرکات ناامنکننده وجود داشت. من به عنوان مسئول سپاه مشهد، حدود ۲ سال عضو شورای تأمین شهر بودم و مسئولیتم ایجاب میکرد که پیامدهای آن اغتشاشات را جمع کنم. یکی از کارهای مهم حوزهای که شهید عطایی در آن مستقر بود، اشراف بر پارک ملت و کنترل اوضاع در منطقه قلعه وکیلآباد و اطراف آن و محدوده زندان مشهد بود. پارک ملت در یک مقطعی پاتوق برخی افراد هنجارشکن بود. در واقع اگر بخواهیم به کارویژههایی که شهید عطایی در آن حوزه انجام میداد اشاره کنیم، یکی از اصلیترین آنها اقدامات امنیتی و تلاشهایی بود که او در مقابله با منکرات و رفتارهای خلاف شئون اسلامی در منطقه انجام میداد. یکی از کارهای دیگر، گسترش بسیج به تناسب گسترش شهر بود. در این دوره در محدوده مرکزی شهر گسترش نداشتیم، ولی در منطقه غرب دائما شهرکهای مختلف اعلام موجودیت میکردند و باید پایگاههای بسیج برای آنها تعریف میشد. مثلا یادم است که جاهدشهر پایگاه بسیج نداشت، یک شهرک مستقل جدای از شهر بود که به کمک شهید عطایی پایگاه بسیج برایش تشکیل شد و بعد از آن کارهای امنیتی در آن منطقه پیگیری شد. یا خود روستای وکیلآباد به عنوان یک پایگاه قدیمی از اول انقلاب مطرح بود که تقویت آن در مقابله با شرارتهای افرادی که از قبل در آن اقداماتی انجام میدادند، در جغرافیای مسئولیتی شهید عطایی بود. میرفت نظارت و کنترل میکرد و با مصادیق برخورد میکرد و نقش بسیج را در منطقه اعمال میکرد.
ثبت دیدگاه