من راضی شدم
خواهر محمد که از شرط من برای رفتن محمد بی خبر بود با تعجب به ما نگاه می کرد و دائم دلیل خوشحالی محمد را از من می پرسید. ماجرا را برای خواهر محمد توضیح دادم و به محمد گفتم :«من راضی شدم .هر زمانی که دوست داشتی برو».اگر چه گفتن این حرف برایم سخت بود و دل کندن از پسرم سخت تر، اما نمی توانستم روی حرف بی بی زینب(س) حرفی بزنم.محمد با شنیدن این حرف بلافاصله زنگ زد و پیگیر کارهایش شد و در طی چند روز کارهای اعزامش را انجام داد.
ثبت دیدگاه