شناسه: 62671

هدیه من به حضرت زینب«س»

شش ماه از رفتن محمد می گذشت و هر بار که زنگ می‌زد و قصه دلتنگی من را می شنید در جواب من که از او می‌خواستم به ایران برگردد می گفت :«شما خودت گفتی که من را به حضرت زینب «س»هدیه دادی ،شما عادت نداشتی هدیه ای را که به کسی می دهی پس بگیری»و من هر بار بعد از شنیدن این حرف محمد سکوت می کردم و کلمات جایشان را به دلتنگی های همراه با سکوت طولانی می‌داد.بعد از مدتی دیگر از محمد خبری نشد ،آن روزها دیگر به شنیدن صدایش از پشت تلفن هم قانع شده بودم اما از پسرم خبری نبود و برادرهایش ،هر بار که درباره محمد از آنها سوال می کردم جوابی می دادند که قانعم نمی کرد.آنها از شهادت محمد خبر داشتند اما چون من و پدرش بیمار بودیم به ما چیزی نمی گفتند. یک روز برادر محمد به ما گفت محمد زخمی شده و من اصرار داشتم که به سوریه بروند و محمد را برگردانند. تا این که در مراسم افطاری پسر بزرگم خبر شهادت محمد را به من و فامیل داد و گفت پیکر محمد در جنگ مفقود شده است. (مادر شهید محمد اسدی بعد از گفتن این حرف ها سکوت می کند و اشک هایش به روشنی دلتنگی های او را روایت می کند).

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه