وقتی شفا گرفتم
پدر شهید اسدی که تا این لحظه ساکت بود، حالا این طور برایم می گوید :«بعد از این که رضایت ما را گرفت دائم در حال رفت و آمد به عراق بود و هر بار به او می گفتیم چند ماه صبر کند او می گفت :« اگر من بگویم با چند بار رفتن به عراق و سوریه و دفاع از حرم وظیفه ام را انجام داده ام و از رفتن دست بردارم و دیگران هم همین حرف را بزنند مطمئن باش صحنه از مدافعان حرم به زودی خالی می شود پس باید به چند بار رفتن بسنده نکنیم تا زمانی که سوریه و عراق را از حضور داعشی ها پاکسازی کنیم .»من که همان روزها قلب و دیسک کمرم و گردنم را عمل کرده بودم و دائم روی تخت دراز کشیده بودم به او می گفتم من به حضور تو نیاز دارم و او هر بار با خنده در جواب من می گفت :«شما پنج فرزند داری و باید خمس این پنج نعمتی را که خدا به شما داده بدهی و من خمس پنج فرزند توهستم که باید در راه خدا عطا کنی.»حسین اسدی ادامه می دهد :«وقتی بیماری ام را بهانه می کردم تا بماند، در جواب می گفت :«اگر اجازه بدهی من بروم قول می دهم شفایت را از بی بی زینب(س) بگیرم»پدر شهید اسدی لحظه ای مکث کرد،آهی کشید و ادامه داد:«محمد راست می گفت بعد از این که اجازه دادم برود شفا پیدا کردم ،من قبل از رفتن محمد حتی نمی توانستم یک لیوان آب را در دستم نگه دارم ولی همین طور که می بینید الان روی پای خودم راه می روم . خودم هم باورم نمی شد»خلاصه از هر دری وارد می شدم محمد جواب قانع کننده ای می داد .وقتی تحصیل و شغلش را که جایگاه اجتماعی معتبری به حساب می آمد بهانه می کردم جواب می داد :«گیرم که من بهترین خانه و ماشین را خریدم ولی این هدف من نیست. هدف من خدمت به دین است و باید بروم تا به هدف اصلی ام که بالاتر از مادیات است برسم».محمد در پاسخ به دوستانش هم که به او می گفتند برای مرخصی به ایران برگرددمی گفت: «تازمانی که پیروز نشویم و داعش به صورت کامل شکست نخورد برنمی گردم یا باید سوریه و عراق آزاد شود یا این که من شهید شوم"
ثبت دیدگاه