شجاعت و شهامت
راوی زهرا اکبرپور: یک دفعه که پدرم از جبهه آمده بود خاطره ای را این گونه برایم نقل می کرد: می گفت: با بچه ها در سنگر نشسته بودیم که یک دفعه یک مار وارد سنگر شد و لابه لای کیسه ها پنهان شد با هر زحمتی بود مار را از داخل سوراخ بیرون کشیدم دیدم مار دو سر است که تمام بچه ها فرار کردند. من در سنگر ایستادم و آن مار دو سر را گرفتم و به بیرون از سنگر بردم و رهایش کردم.
ثبت دیدگاه