خواب و روياي شهادت
راوی احمد احمدی: آقای « صفر علی رضایی » هنوز زنده بود . که یک شب خواب دیدم نهر آبی است به شکل گل لاله . یک صف طولانی از لاله ها هم وارد آن می شد و روی آب حرکت می کرد . درون این لاله ها سرهای شهدا قرار داشت . شهدای زیادی از مقابلم گذشتند . بعضی ها را شناختم و بعضی ها را نه . در میان آنها چند تن از شهدای بیرجند بودند. مشغول صحبت با یکی از آنها بودم که دیدم آن قرار داشت . همانجا فهمیدم که « آقای رضایی » آخرین شهید خواهد بود . صبح وقتی او را دیدم ، خندید . گفتم : چیه ؟ گفت : بله جریان گلهای لاله است . گفتم عجب گلهای لاله را که من خواب دیدم . گفت : خوابی را که تو دیده ای ، من هم دیده ام ! و همان شهیدی که به تو گفته به من هم گفته است که دیشب تو هم این خواب را دیدی . می خواستم بپرسم آیا از شهادتش خبر دارد ، که خودش گفت : « بله آن لاله آخری من بودم » در صورتی که من هنوز خواب را برایش تعریف نکردم بودم . در همین حال که صحبت می کردیم ، هواپیماهای عراقی شروع کردند به بمباران پادگان . با خودم فکر می کردم که حتماً آقای رضایی اینجا شهید خواهد شد ، که گفت : من اینجا شهید نمی شوم . جایی که قرار است من شهید شوم . تپه ها و درختهایی دارد . من در میان آن درختها شهید خواهم شد . پرسیدم واقعاً این خوابی را که من دیده ام شما هم دیده ای ؟ شهید در حالی که گریه می کرد گفت : همه اش را در خواب دیدم . آن شهیدی که با تو صحبت کرد با من هم صحبت کرد . و من یقین دارم که طی همین سه ، چهار روز شهید خواهم شد . و اضافه کرد : فکر نکن که گریة من به خاطر ترس است ، نه ، از شوق دارم گریه می کنم . چرا که خداوند مرا پذیرفته و من یقین دارم که در آمار شهدا خواهم بود .
ثبت دیدگاه