خبر شهادت
راوی سید محمد مبرقعی: در بازگشت از اسارت وقتی به خانه رسیدم و از ماشین پیاده شدم . دختر بچّه ای با یک دسته گل به طرف من می دوید . من بجز پدر و مادرم هیچکس را نمی شناختم . ولی وقتی آن دختر را دیدم برای یک لحظه چهرة سردار شهید "رضایی" پیش چشمانم ظاهر شد . این دختر خودش را توی بغلم انداخت و با گریه گفت : آقای "مبرقعی" اگر شما جبهه نمی رفتید بابای من هم نمی رفت . من دیگر برای چند لحظه چیزی نفهمیدم بعد وقتی به حال اوّلیّه برگشتم متوجّه شدم که "آقای رضایی" شهید شده است
ثبت دیدگاه