شناسه: 62768

خاطرات جنگي

راوی محمد ابراهیم خدادوست: داخل کانال نشسته بودیم . تیراندازی با کلاش ثمر بخش نبود . آماده بودیم که برگردیم . در همین حال یکی از بسیجی ها با یک گلولة آر پی جی آمد پیش «شهید رضایی» گفت : من می خواهم این گلوله را بزنم «شهید رضایی» به شوخی گفت : وسط تانکها یک نفر هست به عنوان فرمانده که چفیّه هم دارد . اگر می خواهی بزنی او را بزن . این بسیجی از نظر سن بسیار کوچک بود . حتّی بلد نبود آر پی جی را گلوله گذاری بکند . در همان یکی دو سه دقیقه بنده و شهید رضایی به ایشان گفتیم : گلوله را اینطور بگذار و برو بالا . رفت بالای خاکریز بعد از چند لحظه دیدیم که با اوّلین گلوله ای که برادر بسیجی شلیّک کرد ، همان فرماندة مورد نظر روی آسمان پر پر شد . با کشته شدن فرمانده ، تانکها متوقّف شدند و بعضی ها هم عقب نشینی کردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه