اخلاص عمل
راوی ن.م محمود آبادی: از سنگر فرماندهی گردان وقتی که برمی گشتیم ، دیدیم کنار یک تپه رملی کلاه آهنی به سر داشت و بیلی هم دستش بود و چند تا کیسه هم دستش بود و چند تا کیسه هم آنجا افتاده بود . با تلاش زیاد بیل را از داخل رملها می زد . و کیسه ها را پر از رمل می کرد . رفتم جلو و سلام کردم . گفتم : شما نمی توانید آقای رضایی کجا هستند؟گفت : بفرمایید آنجا بود که فهمیدم خود شهید است . چون رملها اطراف صورتش را پو شانده بود شهید را نشناخته بودم .
ثبت دیدگاه