شناسه: 62818

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی فاطمه رضایی: شب چهارشنبه ای بود که من خواب دیدم : برادرم همراه شهید رضوی و یک شهید دیگر که نامش درست در خاطرم نیست به خانه آمدند . مادرم نان می پخت و همة نانهایش سوخته بود . به مادرم گفت : مادر جان ! می آیی باهم به مشهد برویم . مادرم گفت : من دارم نان می پزم . گفت : پس من با شهید رضوی به مشهد می روم . صبح که از خواب بلند شدم متوجّه شدم که درب می زنند . پس از این که درب باز شد از زیر پرده نگاه کردم دیدم شلوارش نظامی است بعد فهمیدم که خبر شهادت برادرم را آورده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه