شناسه: 62853

لحظه و نحوه شهادت

راوی اسماعیلی: یک ساعت مانده به غروب آفتاب ما از ارتفاعات به صورت ستون حرکت میکردیم من نفرسوم بودم چون من مسئول دسته یک گردان بودم پشت سر صفر علی رضایی حرکت میکردم شام را در آنجا تقسیم نکردند و قرار شد که شام را در میان دو تو کوه که چادر از قبل زده بودند به نیروها برسانند و جیره جنگی هم تحویل بدهند و نماز مغرب و عشاء هم در آنجا بخوانیم موقعی که به انجا رسیدیم نماز را خواندیم و از شام و جیره جنگی خبری نشده دیر وقت شد دستور حرکت داده شد و ارتفاع دوم را که تمام کردیم و رفتیم پایین در دامنه ی ارتفاع سوم بودیم که در منطقه تیر اندازی می کردند بعضی بوته های دامنه دشت آتش گرفته بود و داشت می سوخت می خواستیم روی ارتفاع سوم مستقر شویم در دامنه ی ارتفاع که مستقر شدیم آقای رضایی به من دستور داد که به نیروها بگویم همین جا بمانند تا من و آقای عزیزی برویم منطقه را شناسایی کنیم آنها رفتند و حدود یک ربع بعد که برگشتند آقای رضایی آهسته آمد به من گفت ما راه را اشتباه آمده ایم همه ی اطراف ما را دشمن گرفته ولی خدا به حال ما رحم کرده که همگی خوابند اگر بیدار بودند یکی از ما زنده نمی ماندیم به این دلیل که تمام اطرافیان را دشمن فرا گرفته است منتهی همه خوابیده هستند و ما راه را اشتباه آمده ایم و راهمان را کج کردیم و به سمت راست رفتیم و از خط راس نظامی دور زدیم و آمدیم بر ارتفاع چون ارتفاع صعب العبور بود و گاهی مجبور می شدیم از خط راس جغرافیایی استفاده کنیم و در صورتی که نباید این کار را می کردیم ولی بالاجبار این کار را کردیم تا اینکه صبح که طلوع کرد آقای رضایی گفتند که وقت نماز است نیروها در همین خط و راس جغرافیایی تیمم کنند و نمازشان را بخوانند تا من با عزیزی برویم جلو رفتند تا از گردان که قرار بود از سمت چپ جاده اسلام آباد غرب ارتفاع را بگیرد و به ما ملحق شود خبری بیاورند و دست به انها بدهند و بعد با بی سیم به ما خبر بدهند که ما برویم جلو یا خیر، مانماز را خواندیم و بعد دیدیم هوا خیلی روشن می شود شهید نقره ای نگران شدند که چرا نه تماس گرفتند و نه برگشتند بهتر است به راه خودمان ادامه دهیم در حین این که ستون را حرکت دادیم هنوز 50 متر نرفته بودیم که صدای رگبار گلوله به گوشمان خورد و ما با عجله رفتیم جلو و 20 متر جلوتر که رفتیم برخورد کردیم به آقای رضایی و عزیزی و دیدیم که اینها را به رگبار بسته اند یکی به سمت چپ و یکی به سمت راست ارتفاع افتاده بودند در مرحله ی اول فکر کردیم که ایشان به شهادت رسیده اند بعد که خوب توجه کردیم دیدیم هنوز زنده هستند و ما به وسیله ی چهار نفر تخلیه ی مجروح گفتیم اینها را به پشت خط انتقال دادند که البته تمام این مدت منطقه دست دشمن بود و ما پشت خطی نداشتیم منتهی گفتیم این ها را هر طور شده از دل جنگل ببرید پایین تا شاید صبح که عملیات شروع می شود لااقل اینها به اورژانس برسند و هدف ما این بود که اینها زنده بمانند و دیگر رفته و دست به گردان سمت چپ دادیم که نام آن را به یاد ندارم شروع کردیم به سنگرکنی در حین سنگر کنی بودیم که یک دفعه دیدیم از دو طرف ارتفاع دشمن بالا آمده و ما را محاصره کرده آنجا با شجاعتی که رزمندگان از خود نشان دادند ما از خودمان دفاع کردیم و بسیاری را هم به هلاکت رساندیم و باقیمانده آنها عقب نشینی کردند صبح که آفتاب زد جنگ از گردنه ی حسن آباد که از جاده اسلام آباد غرب به کرمانشاه وصل می شد عملیات شروع شد و دیگر انواع سلاح ها به کار افتاد و تا ساعت 2 به طول انجامید آنها فشار می آوردند تا ارتفاع را بگیرند ولی با رشادتی که رزمندگان از خود نشان می دادند نمی گذاشتند که این ارتفاع به دست دشمن بیفتد و همین ارتفاع باعث شد که تلفات زیادی از دشمن گرفته شد و دشمن شکست خورد و ماشین آلات بسیاری سالم و منهدم شدم از آنها بر جای ماند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه