شناسه: 62854

عشق شهادت

راوی حجت الاسلام نوری: یادم است از پادگان شهید هاشمی نژاد پیاده حرکت کردیم و آمدیم مشهد و رفتیم به سمت حرم مطهر حضرت رضا (ع) جمعیت زیاد بود بیرون حرم ایستادیم گفتم توی حرم که نمی شود برویم ایستادیم جلو و بلندگویی را آوردند و زیارت امین الله را خواندم در حین خواندن زیارتنامه دیدم صفر علی رضایی خیلی گریه می کند و از خداوند طلب شهادت میکرد رفتیم که با قطار به جبهه حرکت کنیم جا نداشت تعدادی ماشین کامیون بود سریعاً ایشان با پشتیبانی تماس گرفتند آمدیم رفتیم نیشابور آنجا فقط چای و غذا خوردیم و رفتیم نزدیکی های صبح در سبزوار توقف کردیم و نماز صبح را در سبزوار خواندیم و از آنجا حرکت کردیم و هر کافه ای که می رفتیم می گفتند ما قند نداریم رفتیم تا این که افطار رسیدیم به پادگان امام حسن(ع) تهران و گفتند با همین ماشین ها شما باید بروید به جبهه با همین ماشین ها حرکت کردیم و در حدود 8 فرسنگ از قزوین گذشته بودیم آنجا توانستیم چایی بخوریم به محض این که ماشین ها نگه داشتند ایشان از ماشین پیاده شد آستین هایش را بالا زد وضو گرفت و گفت آقای نوری سریعاً آماده باشید برای نماز با این که بچه ها تا آنجا هیچ چی نخورده بودند گفت اول نماز بخوانید تا چایی لذت پیدا کند بعد از این که نماز را خواندیم آمدیم برای نیروها چای گرفتند و بعد ایشان گفت حالا خوردن این چای لذت دارد پرسید می دانی برای چه ؟ گفتم برای اینکه اول نماز خواندی گفت : از ته من گفتی .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه