خاطرات جنگي
راوی محمودآبادی: در عملیات والفجر مقدماتی از سنگر فرماندهی گردان وقتی بر می گشتیم دیدم کنار یک تپه ی رملی یک نفر در حالی که کلاه آهنی بر سردارد و بیلی هم در دست با تلاش زیاد بیل را در داخل ریل ها می زد و کیسه ها را پر از خاک می کرد رفتم جلو و سلام کردم پرسیدم شما نمی دانید آقای رضایی کجا هستند ؟ گفت بفرمائید امری و فرمایشی بود بعد گفتم اگر عیب ندارد کلاهتان را بردارید آنجا بود که فهمیدم او خود صفر علی رضایی است چون اطراف صورتش را پوشانده بود ایشان را نشناختم موقعی که کلاهش را برداشتند و بیل از دستشان افتاد احوالپرسی مجدد با همدیگر کردیم ما را دعوت کردند گفت آقای محمود آبادی حالا چون آفتاب رود سوت تاثیر گذاشته و حالا آدمها راهم نمی شناسی بیا برویم توی سنگر و ایشان و چند تا کمپوت باز کردند و خوردیم و ایشان تنها ی تنها داشتند کیسه پر می کردند یک روز دیدیم داد و بیدادشان بلند شده بود آمدم بیرون و گفتم چی شده است گفتم شاید خمپاره در آمده روی سنگر و سنگر خراب شده و بچه ها مجروح شده اند یا زیر کیسه ها آمده اند رفتیم آنجا بچه ها گفتند خاکهای زیر کیسه ها را باد برده و کیسه ها از یک طرف سرازیر شده است و یک پیرمرد بسیجی زیرا آن کیسه ها مانده است بعد به سراغ آن پیرمرد رفتیم سرم را از یک سوراخی بردم داخل و دیدم یک پیرمرد بسیجی وسط سنگر است و سقف سنگر هم روی او بود پرسیدم چکار می کنی ؟ گفت مگر نمی بینی فعلا ستون شده ام گفتم شما همیشه ستون هستید گفتم چکار می کنید؟ گفت هر کاری که می توانید بکیند گفتم اگر باد سقف را روی سر شما خراب کرده ما بیشتر خراب می کنیم به هر شکلی او را کمک کردیم و این پیرمرد را بیرون آوردیم .
ثبت دیدگاه