شناسه: 62898

حرمت والدين

راوی گوهرشاد نودهی: حبیب اینقدر با خدا و با ایمان بود که وقتی پدرش گفت برای کربلا اسم نوشتم قالیش را برداشت و به سبزوار برد و آنرا فروخت و اسمش را برای مکه نوشت و گفت بابا مگر من مرده ام؟ همیشه در خوابم می آید و می گوید مادر صبر کن مادر صبر کن خدا با صابرین است ما با خدا رزق و روزی می خوریم مثل قمربنی هاشم . دیدم یک عده پرنده همراهش هستند ، گفت مادر اینها مرغ خوشرنگ هستند خداحافظی کردم و از خواب بیدار شدم. نه مرغی بود و نه دیگر حبیب بنده خدا بچه هر شب دو بار به خوابم می آید همانطور که در زندگیش به دردم می خورد در نبودش هم به دردم می خورد. الهی حبیب به حق امام زمان (عج) همانطور که با سعادت رفته است خداوند عزت آن را با سعادت تر بکند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه