عشق به جهاد
راوی محمد علی رحیمی خواه: در راستای ماموریتهایی که ایشان داشت درتاریخ 1367/5/6 آخرین ماموریتی که می خواست برود سعادتی پیدا کردیم و ایشان به منزل ما در تهران تشریف آوردند. زمزمه این بود که قطعنامه دارد پدیرفته می شود و جنگ به پایان می رسد. من به سیمای ایشان نگاه کردم اشک در چشمانش حلقه زده بود وعجیب ناراحت بود. گفتم چرا ناراحتی؟ گفتند چند سالی زحمت کشیدیم و خودمان را شب و روز در خدمت جنگ و انقلاب قرار دادیم. ولی آن هدف حقیقیمان را بدست نیاوردیم. گفتم آن چیست؟ گفت میترسم جنگ تمام شود و قطعنامه پذیرفته شود و من شهید نشوم. ایشان عجیب سر از پا نشناخته بود و فقط برای رسیدن به شهادت که بزرگترین خواسته ایشان بود قدم برمی داشت. که اگر ملاحظه بفرمایید آخرین وصیت نامه اش را در تاریخ 5/9 نوشته است. یعنی چهار روز قبل از شهادتشان. گفته اند که من از چه کسی طلبکارم و به چه کسی بدهکارم تنها چیزی که بدهکارم فقط یک ماه روزه بوده که آن هم به خاطر شرکت در جنگ و منطقه بوده ایشان عجیب آماده شهادت بود به طوری که وقتی هفت هشت روزی از آن مسافرتشان گذشت فهمیدیم که به درجه رفیع شهادت نائل شدند و آخرین گلوله ای که در منطقه شلمچه زده شد در کنار خودروی ایشان زمین خورده بود و آخرین کسی هم بود که به شهادت رسید. یکی از نیروهایی که با ایشان بود و از این خمپاره جان سالم به در برده بود تعریف می کند در همان لحظه ای که ایشان به زمین می افتد به حالت سجده به روی زمین قرار می گیرد وهمان جا شهید شده و جان به جان آفرین تسلیم می کند. چون خودم قبلا در منطقه بودم آخرین حالات شهدا را که می دیدم متوجه می شدم که اینها شهید می شوند و در آن لحظات آخر زندگیشان موقعی که ما در خدمتش بودیم اصلا توی سیمایش خوانده می شد که دیگر این سفر سفر آخر است.
ثبت دیدگاه