خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی گوهرشاد نودهی: شبی در خواب دیدم که امام به خواب من آمد و گفت بلند شو برویم که علیرضا شهید شده است گفتم آقا شما صبحانه نخورده اید چه چیزی برایتان بیاورم؟ گفت هیچ چیزی نمی خواهم از خواب بیدار شدم حبیب روزش آمد و گفت مادر لباس مشکی تنت نمی کنی گفتم چرا پسرم؟ گفت بلند شو تا به سبزوار بریم علیرضا را آورده اند مجروح شده است. گفتم خدا شاهد است که خواب دیده ام که امام آمده است و می گوید صبر کن علیرضا از دست رفته است اجر واقعیش را بگیرد گفت ماشاالله ، اللهم صلی علی محمد وآل محمد مادر تو اینقدر استقامت داشته اید؟ ما را برداشت وبرروی تابوت علیرضا برد. حبیب چنین پردل بود. درواقع اینقدر ما را تشویق کرد که گفت من فکر می کردم تو الآن خودت را می زنی سروصدا می کنی، گفتم آن دست من امانت بوده خوشا به سعادتش که شهادت نصیبش شده است هر موقع می آمد و می خواستم به شهر برویم می گفت درود بر مادرم که بچه اش را از دست داده و چنین سر حال از خانه بیرون می آید. همین طور که برای شما تعریف می کنم همینطور خدا را هزار مرتبه شکر می کنم که خداوند چنین هدیه ای را قبول کرد گمان نداشتم چنین لیاقت و سعادتی داشته باشم.
ثبت دیدگاه