خاطرات سياسي
راوی حسن نعیمی: یک روز برای شرکت در راهپیمایی به سبزوار آمدیم یکی از افرادی که در روستا آن زمان خان یا رئیس یا کدخدا بود آمد و گفت شما 4 تا بچه کجا بلند شدید آمدید؟ می خواهید بروید با شاه بجنگید؟ شما با یک چوب چوپان نمی توانید بجنگید، شما را می کشند. بعد شهید رحیمی خواه از گوشه ماشین خاور که در مسیر روستا بود بالا رفته بود و مسیر سرازیری بود و راننده خاور متوجه نبود که ماشین خلاس است و خودش دارد می رود ما هم با توجه به اینکه بچه یک مسجد و محل بودیم میله های خاور را گرفتیم. راننده خاور متوجه نشده بود حرکت کرد و تکانی خورد که می خواست از بالا بیفتد. یادم است که می گفت یا امام خمینی من برای احیا دین خدا آمده ام و علاقه خاصی به امام و رهبری داشت بعد گفتم حبیب دست مرا بگیر اینها می گویند نیامدید بالا شما بچه اید ولی با توجه به اینکه بالای ماشین قرار گرفته بود خودش را به داخل ماشین پرت کرد دست ما چند تا راگرفت و گفت بیایید داخل هرچه تعدادمان بیشتر باشد بهتر است. به سبزوار رسیدیم و در راهپیمایی شرکت کردیم. بعد ازاینکه راهپیمائی تمام شد برگشتیم. نمی دانم همان روز بود یا چند روز بعد که درگیری بین پاسگاه طبس با بچه های راهپیمایی انجام گرفته بود. می خواهم این مطلب بگویم که عقیده اش چقدر با این انقلاب و رهبری بود در اوایل سال 58 که انقلاب پیروز شده بود اعلام کردند که راهپیمایی است برای ایشان مشکلی پیش آمده بود و نتوانست به راهپیمایی بیایید غروب همان روز که ما برگشتیم دیدیم که موتورش خراب شده است ایشان گفت چون به راهپیمایی نیامده ام موتورم خراب شد چون به فرمان امام گوش نکردم ایشان می گفت اگر یک روز ترک جبهه کنی آن روز معصیت کرده ای.
ثبت دیدگاه