لحظه و نحوه شهادت
راوی حسن نعیم: چند روزی مانده بود که قطعنامه امضا شود و بین ایران وعراق آتش بس اعلام نمایند. یک روزسردار قا آنی بچه ها را درمسجد جمع کرد تا برایشان صحبت کند می گفت: ما باید قطعنامه را بپذیریم. امروزمی خواستیم بجنگیم که گفتند اسلحه شما 30 تا فشنگ دارد. 29 تای آنرا شلیک کرده اید یک دیگر را شلیک نکنید اگر زدید حرام است. وقتی که صحبتهای سردار تمام شد شهید رحیمی خواه بلند شد وآهی ازته دل کشید و با مشت یکی به من زد. یکی به اسماعیل خواه وسپس گفت: بلند شوید بچه ها درب شهادت بسته شد. فردا می گویند حبیب فلانی فلان جا تصادف کرد و ازبین رفت. خاک برسرتان هشت سال جنگیدید به آرزوی شهادت ، اما امروز بویش می آید که درب شهادت بسته شد.به ظاهرمی خندید اما اشکهایش ازگوشه چشمانش سرازیر می شد. می گفت: شهادت دیگر نیست تمام شد یعنی اگر29 فشنگ شلیک شد شاید درتیرآخر شهید می شدید اما دیگر تمام شد. یک هفته بعد بچه های کارگردان حزب ا... آمدند که بروند برای شناسایی خط جناب سرهنگ سراج شهید رحیمی خواه و آقایان دیگر هم بودند ما در دفتر پادگان 5 نفربودیم. اتاق ما بغل دست اتاق اطلاعات بود. اواول صبح که آمد با مشت محکم به دراتاق ما زدو گفت: نعیمی بلند شو ببینم چه داری بخوریم.گفتم شیرینی شهادت را که دیگر نمی دهی گفت: درب شهادت بسته شد باید بگویم شیرینی خاتمه جنگ را بدهیم. ما مقید به انقلاب ورهبریم. رهبری گفته جنگ نکنید ازاروز می خواهیم جنگ نکنیم. 6،5 ساعت نگذشته بود که یک مقدار یخ آوردیم ودرکلمن ها ریختیم. ماشین را دورزدند ایشان رانندگی می کرد. ساعت4،3 بعدازظهر بود که گفتند ماشیبن بچه های گردان حزب ا... خمپاره خورده وچند نفرمجروح شدند. با توجه به اینکه ازکودکی با هم بودیم علاقه خاصی نسبت به هم داشتیم. گفتم ازرحیمی خواه چه خبرکجاست؟ که یکی ازبچه ها اشک ازگوشه چشمانش جاری شد وگفت: برو رحیمی خواه شهید شد و دیگراورا نمی بینید. روز بعد رفتیم وجنازه ایشان را درمعراج ملاقات کردیم. ازروزی که ایشان را دیدیم تا لحظه ای که جنازه شهادتش را ملاقات کردیم کمتراز 24 ساعت طول نکشید. آن مشت آخری که به دراتاق ما زد وگفت : یخ بده هیچ گاه فراموش نمی کنم. امیدواریم که خدا به ما توفیق دهد که ارائه دهنده راه شهدا باشیم که فردا آنها ازما راضی باشند.
ثبت دیدگاه